کودکانِ این روزهای جنگ، زودتر از آنچه باید، بزرگ شدند…
نه با بازی، نه با خنده، نه با قصههای شبانه،
بلکه با صدای انفجار، با بوی دود، با سکوتی که بعد از رفتنِ عزیزانشان جا ماند.
کجای دنیا نوشتهاند
دستهای کوچکی که باید مداد بگیرند،
باید به جای آن، قابِ عکس پدر را در آغوش بکشند؟
کجای انسانیت پذیرفته است
چشمانی که باید برقِ شیطنت داشته باشد،
با اشکِ داغِ یتیمی آشنا شود؟
این کودکان…
همانهایی هستند که دیروز در کوچهها میدویدند،
با خندههایی که دیوارها را زنده میکرد،
و امروز، در گوشهای نشستهاند،
با نگاهی که انگار هزار سال درد را یکجا فهمیده است.
یکی هنوز منتظر است
در باز شود و پدر، مثل همیشه صدایش کند…
دیگری، عروسکش را بغل کرده
و زیر لب، مادر را صدا میزند
بیآنکه بداند، دیگر کسی پاسخ نخواهد داد.
چه کسی میتواند برایشان توضیح دهد
چرا آغوشها اینقدر زود خالی شدند؟
چرا خانهها، بیصدا شدند؟
چرا “بابا” و “مامان”
یکباره از واژه، به خاطره تبدیل شدند؟
دردِ این کودکان،
دردِ یک خانه یا یک شهر نیست؛
دردِ انسانیت است
که در سکوتِ جهان،
آرامآرام شکسته میشود.
و با این همه…
هنوز در چشمانشان،
جایی دور، نوری هست؛
نوری از امید،
از اینکه شاید روزی
دیگر هیچ کودکی
با صدای جنگ،
از خواب بیدار نشود…
حمیده انصاری پور









